تبليغاتX
آوای دل عشق زينب بيماري نيست جز فوق جنون.........هركه گويد يا حسين بر او سرايت ميكند..........اي كه بيماري چرا نزد طبيبان ميروي.......خرده نان سفره زينب كفايت ميكند.........كربلا باشد سفارت خانه حق بر زمين......اين سفارتخانه را زينب صدارت ميكند.........بيرق خون خواه شاه كربلا اين مطلب است......اهل عالم گوش باشيد اين سپاه زينب است ..... کاکو بگو یاحسین...صف شكن
اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
 
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
 
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
 
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
 
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
 
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
 
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
 
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
 
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد بازکوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
 
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
 
ای دبستانی ترین احساس من
 بازگرد این مشقها را خط بزن
+ نوشته شده توسط مسعود صف شكن در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 0:3 |
 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد 
چو غافل شد از مرگ فردا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش بگشا
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
+ نوشته شده توسط مسعود صف شكن در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 4:45 |
تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم که چرا

خانه ی کوچک ما سیب نداشت

+ نوشته شده توسط مسعود صف شكن در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 4:29 |

الله ، الله ، ز که این قاعده اندوخته‌ای

کیست استاد تو اینها ز که آموخته‌ای

اینهمه جور که من از پی هم می‌بینم

زود خود را به سر کوی عدم می‌بینم

دیگران راحت و من اینهمه غم می‌بینم

همه کس خرم و من درد و الم می‌بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می‌بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می‌بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر

حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصه‌ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهره‌ی هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است

سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

 
+ نوشته شده توسط مسعود صف شكن در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 و ساعت 4:34 |

سالها بر دل دیوانه و محزون چنان رفت که دیدید و شنیدید

با من آنگونه جفا کرده و بی رسم وفا رفت که دیدید و شنیدید

شاید ار بار دگر سر زلحد در کنم و شوق وصالی به لب آرم

باز با او بشوم محرم راز غم این دوری و حجرانی که دیدید و شنیدید

+ نوشته شده توسط مسعود صف شكن در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 3:37 |

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

آینه نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران

باز آ که در هوایت خاموشی جنونم

فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز

کاینگونه فرصت از کف دادند بیشماران

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم

بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان سر خيل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زين گونه یادگاران

وین نغمه محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقیست آواز باد و باران


+ نوشته شده توسط مسعود صف شكن در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 6:32 |

سال و مال وفال و حال و اصل و نصل و تخت و بخت

یادم امد شعری یاری برقرار و پر دوام

سال خرم مال وافر فال نیکو  حال خوش

اصل برجا نصل باقی تخت عالی بخت رام

+ نوشته شده توسط مسعود صف شكن در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 16:20 |
چه دانستم كه اين سودا مرا زين سان كند مجنون
دلم را دوزخي سازد دو چشمم را كند جيحون
 
چه دانستم كه سيلابي مرا ناگاه بربايد
چو كشتي ام در اندازد ميان قلزم پر خون
 
زند موجي بر آن كشتي كه تخته تخته بشكافد
كه هر تخته فرو ريزد ز گردش هاي گوناگون
 
نهنگي هم بر آرد سر خورد آن آب دريا را
چنان درياي بي پايان شود بي آب چون هامون
 
شكافد نيز آن هامون نهنگ بحر فرسا را
كشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
 
چو اين تبديل ها آورد نه هامون ماند و نه دريا
چه دانم من دگر چون شد كه چون غرق است در بيچون
 
چه دانم هاي بسياري است ليكن من نمي دانم
كه خود از دهان بندي در آن دريا كفي افيون

+ نوشته شده توسط مسعود صف شكن در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 6:18 |
زهرا به محشر آيد با حوريان سيه پوش‏
پيراهن حسين را افكنده بر سر دوش 
اى شيعه گر تو را هست عقل بصارت و هوش‏
آل حسين و اصحاب يكدم مكن فراموش‏
در كربلا گذر كن تا كشته‏ها ببينى‏
كز موج خون هر يك هر دم زمين زند جوش 
در خون فتاده اكبر، ببريد از تنش سر
مشكين خطش چه عنبر نو رسته از بنا گوش‏
در حربگاه، قاسم در خاك خون فتاده‏
رنگ شفق نموده از خون هلال ابروش 
كو طاقتى كه گويم حال عروس قاسم‏
كز خون شوهر خويش ماليده روى ابروش‏
اى شيعيان بگرييد بر بى كسيى عباس‏
كز جور تيغ اعداء افتاده دستش از دوش 
شش ماهه طفل بى شير ببريده حلقش از تير
زان زخم تير بيداد لرزيدُ گشت خاموش‏
آه از حسين بر آمد چون ديد طفل خود را
چون جان به بر گرفتش بنهاده رو برويش‏
بردش به سوى خيمه گفتا به شهر بانو
طفلت ز آب كوثر شد اين زمان قدح نوش 
چون ديد شهر بانو مذبوح طفل خود را
زد نعره وبيفتاد زين داغ گشته خاموش 
گشته بخاك صد چاك چون گل فتاده بر خاك‏
آن تن كه داشت دائم خير النساء در آغوش‏
گر ما سيه بپوشيم زين واقعه عجب نيست‏
عيسى به چرخ چهارم نيلى قبا سيه پوش‏
خاموش شو (سليمى) كز شعر گريه خيزد
از كوه ناله بر خواست دلهاى سنگ زد جوش‏
+ نوشته شده توسط مسعود صف شكن در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 19:11 |
 

 

 

يار ميگويد حسين دلدار مي گويد حسين
فاطمه بين در و ديوار مي گويد حسين
ياس مي گويد حسين احساس مي گويدحسين
در كنار علقمه عباس ميگويد حسين
خاك مي گويدحسين افلاك مي گويد حسين
هر كسي كه خورده شير پاك مي گويد حسين
 
 
ماه مي گويد حسين ، با آه مي گويد حسين
آيه هاي حضرت الله مي گويد حسين
 
يار مي گويد حسين ، دلدار مي گويد حسين
در مدينه احمد مختار مي گويد حسين
 
نار مي گويد حسين ، گلزار مي گويد حسين
شاه مردان حيدر کرّار مي گويد حسين
 
خار مي گويد حسين ، غمخوار مي گويد حسين
فاطمه بين در وديوار مي گويد حسين
 
خاک مي گويد حسين ، افلاک مي گويد حسين
مجتبي با سينه صد چاک مي گويد حسين
 
خواب مي گويد حسين ، مهتاب مي گويد حسين
منبر و سجاده و محراب مي گويد حسين
 
گاه مي گويد حسين بيگاه مي گويد حسين
شمس و نجم و کهکشان و ماه مي گويد حسين
 
هوش مي گويد حسين ، بيهوش مي گويد حسين
بين خيمه کودکي مدهوش مي گويد حسين
 
چاره ميگويد حسين ، بيچاره مي گويد حسين
غنچه شش ماهه مي گويد حسين
 
شير ميگويد حسين ، شمشير مي گويد
در تن شه سنگ و نيزه و تيرمي گويد حسين
 
حال مي گويد حسين ، گودال مي گويد حسين
تازيانه بر تن اطفال مي گويد حسين
 
لاله مي گويد حسين ، آلاله مي گويد حسين
در خرابه دختري با ناله مي گويد حسين
 
باده مي گويد حسين دلداده مي گويد حسين
بين دشمن اکبر شهزاده مي گويد حسين
 
ابر مي گويد حسين ، بي صبر مي گويد حسين
پيکرم حتي ميان قبر مي گويد حسين
 
زار مي گويد حسين ، غم بار مي گويد حسين
قلب ما با هر تپش صد بار مي گويد حسين
 
عود مي گويد حسين ، معبود مي گويد حسين
دختري در آتش و در دود مي گويد حسين
 
نور مي گويد حسين ، عاشور مي گويد حسين
خواهري با پيکري رنجور مي گويد حسين
 
 
ياس مي گويد حسين ، احساس مي گويد حسين
در کنار علقمه عباس مي گويد حسين
+ نوشته شده توسط مسعود صف شكن در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 3:36 |
فکر نکن اگه گذشت کنی کوچیک می شی

اگه اینطوری بود خدا اینقدر بزرگ نبود

 

+ نوشته شده توسط مسعود صف شكن در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 9:53 |

نفرین ابد   بر تو   که آن   ساقی  چشمت          

                           دردی کش خمخانه ی  تزویر و ریا بود

پرورده ی مریم  هم اگر چشم   تو می دید

                          عیسی ی دگر میشد و  غافل  ز خدا بود

نفرین ابد بر تو که  از        پیکر عمرم

                          نیمی که روان داشت جدا کردی و رفتی

نفرین ابد  بر تو  که این شمع   سحر را

                          در رهگذر باد   رها کردی و     رفتی

دیوانه برو ورنه چنان سخت ببوسم

لبهای تو می ریخته را کز سخن افتی

دیوانه برو ورنه چنان سخت خروشم

تا گریه کنان آیی بر پای من افتی

این بود   وفاداری و     این بود محبت؟

                      ای کاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت

ای کاش که آن محمل دل ساده   فریبت

                     بر سر در خود مهر و نشانی ز قفس داشت

دیوانه   برو تا  نزدم چنگ  به گیسوت

                    صورتگر تو    زحمت بسیار   کشیده است

تا صورت   بی رنگ تو      را چون

                   یک صورت بی روح به دیوار کشیده است

من عاشق احساس پر   از آتش خویشم

                خاکستر سردی      چو تو        با ما منشیند

باید تو کناری بروی تا که جهانی

               این        آتش پنهان شده  را      باز ببیند

+ نوشته شده توسط مسعود صف شكن در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 2:47 |

متاسفانه "هفته دفاع مقدس" با "هفته جنگ" اشتباه گرفته شده است. هفته جنگ برای رژیم بعث صدام افتخارآفرین بود. برای آنها این هفته احساس غرور به همراه داشت، چون هفته آغاز جنگ بود، ولی جالب است که ما این روزها را تحت عنوان هفته جنگ به همدیگر تبریک می‌گوییم!
کدام ملت سالروز تجاوز به خاکش را جشن می‌گیرد؟ درحالی که هفته دفاع مقدس یادآور مقاومت، ایستادگی و داشتن احساس غرور از این مقاومت و پایندگی است

+ نوشته شده توسط مسعود صف شكن در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 13:5 |

 >

از همه عزیزان در این شبهای عزیز التماس دعا دارم

 

+ نوشته شده توسط مسعود صف شكن در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 23:44 |

احساس مي‌کردم حرفي براي گفتن دارد.
حرفي تازه.
کلامي نو.
شايد غزلي از عشق.
شايد يک رباعي از لبخند.
يک دو بيتي از نگاه.
شايد مستزادي از عرفان.
قصيده‌اي از بهار.
قطعه‌اي از جواني.
شايد مثنويي از بودن و خدايي بودن!
احساس مي‌کردم حرفي براي گفتن دارد.
از زمزمه‌هايش فهميده بودم.
از بي‌قراري‌اش.
از دل‌تنگي‌اش.
از تنهايي‌اش.
احساس مي‌کردم حرفي براي گفتن دارد.
حرفي که من تشنة شنيدن آن هستم.
دنبالش راه افتادم.
قدم به قدم!
کوچه به کوچه!
سايه به سايه!
احساس مي‌کردم حرفي براي گفتن دارد.
و گوش‌هايم خسته از تکرار ملال‌آور لحظه‌هاي
بي کسي. چشم به بي خودي‌هاي او دوخته و دل به حيراني‌اش بسته بود.
احساس مي‌کردم حرفي براي گفتن دارد.
و مي‌دانستم دست هايش پر از نشانه‌هايي است که معماي رفتن را برايم فاش مي‌کند.
در سکوت پرهياهوي جاده‌اي که چشم انتظار آب و آينه بود صدايش را شنيدم:
شبي از روي دلداري اگر ديدار بنمايي
چو خورشيد جهان‌آرا همه عالم بيارايي
دلم لرزيد.
او هم به دنبال کسي بود.
آفتابي آمدني!
تو اندر پنهان وجهان پر شورش از عشقست
قيامت باشد آن ساعت که از پرده برون آيي
او هم عاشق بود.
و معشوقش پردگي پنهاني که قيامت به پا مي‌کند.
نه صبر از تو بود ممکن اگر پنهان شوي يک دم
نه طاقت مي‌کند ياري اگر ديدار بنمايي

او هم بي‌تاب بود.
و صبر و شکيبش لبريز.
دست و پايش به ديدار بي‌قرار!
گر از روي رضا يکدم نظر بر عالم اندازي
دري از روضة رضوان به روي خلق بگشايي
چشم انتظاري دامان او را گرفته بود.
از دوزخ غريبي مي‌ناليد.
از تباهي به ستوه آمده،
در جستجوي بهشت بود.
تو با چندين نشاني‌ها ز چشم خلق پنهاني
ولي در عين پنهاني بر عارف هويدايي
از کسي حرف مي‌زد که پيدا بود و نهان
پنهاني بود و پيدايي.
هم حاضر بود و هم غايب.
و غيبتش جانکاه!
مشو غايب ز من يکدم که آرام دل و جاني
مرو از چشم من بيرون که نور چشم بينايي
حضورش را مي‌خواست.
بودنش را!
نور او. بينايي و بصيرت و چشم بود.
جهان آيينه‌اي آمد صفا و روشنيش از تو
همه عالم سراسر تن تو تنها جان تن‌هايي
جان بود.
و تنها جان تن‌ها!
حرف‌هايش بوي آشنايي داشت، رنگ آسماني!
به لطفم سوي خود مي‌کش که من ذره تو خورشيدي
به خويشم آشنايي ده که من قطره تو دريايي
او هم به خورشيد مي‌انديشيد.
خورشيد پشت ابر.
خورشيد روزهاي باراني!
احساسم هرگز دروغ نمي‌گويد.
حرفي براي گفتن داشت.
و من تشنة شنيدن اين حرف‌ها بودم...
+ نوشته شده توسط مسعود صف شكن در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 2:58 |
0
0
< bgsound src=" http://www.aftab.ir/songs/album.php?albid=957" loop="-1" >

lt;br> Omide-Khaste.Blogfa

explorer blog

border="0" ALT="Google" align="absmiddle">

lt;br> Omide-Khaste.Blogfa